
سلام خدای مهربونم ...xa0امروز جمعه است و داشتم خاطره قبلی رو برای اقایی می خوندمxa0 که یهو گفت پاشو از امروز هم بنویس که بمونه واسمون این روزا ...xa0راستش امروز قراره بریم روستا واسه پسته ها ....آخه باز فصل پسته هاست وباید چندروز بریم اونجا بمونیم ....اصلا حسش نیست ...وااااای اصلا حوصله اونجا بودن رو نداریم ....خستگی.....خاااااااک وااای نگووووو افتاب سوخته شدنه پوست نازنینم .....خخخخ انقدر بدم میاد بعد که برمی گردم مثل یه قورباغه سیاه می شم ....خخخخ ....بگذریم ...دیشب پسر عموی اقایی واسه آتنا کو...
ادامه مطلب